تبليغاتX
رها از زندان
رهــــــــــــــــــــــــا از زنـــــــــــــــــــدان

  عشق

  یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست      
                                                         به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم  

 

    یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا   

                                                         دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم  

 

    یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست             
                                                         دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم

 

    یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم
                                                         طلب سوختن بال و پر کس نکنیم  

 

    ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟   
                                                         یاد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم 

 

    گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است و نه داد 


                                                         دل دیوانه من بهر که افتاده به خاک

 

    این همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار     

                                                    به تو ای عشق تو ای یار به تو ای بهر نیاز 

 

     یاد من هست که د یگر دل من تنها نیست  
                                                        یاد من هست که دیگر دل تو مال من است 

 

    یاد من هست که باشم همه عمر بهر تو پاک 
                                                         یاد تو باشم و هر دم بکنم با تو خلوت 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 18:48  توسط رها  | 

شناسنامه دل در گرو کلوب عشق است

                                           ای نازنین فیلم زندگی را به چند کرایه کرده ای؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 10:48  توسط رها  | 

 

روز اول پيش خود گفتم
دگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز مي گفتم
ليك با اندوه و با ترديد
روز سوم هم گذشت اما
برسر پيمان خود بودم
ظلمت زندان مرا مي كشت
باز زندانبان خود بودم ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 15:39  توسط رها  | 

به شقايق سوگند که تو برخواهي گشت

 من به اين معجزه ايمان دارم ...

 " منتظر بايد بود تا زمستان برود، غنچه ها گل بکنند ... "

*****************************************

مي سوزونه گاهي قلب و زهر تلخ بعضي حرفا

*****************************************

نگاهي كردومن را دربه در كرد

 يقيين كرد عاشقم بعدش سفر كرد

 شكستي خورد آمد تا بماند

 ولي من رفته بودم او ضرر كرد

*****************************************

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 15:30  توسط رها  | 

زندگی

       چون گل سرخی است  پر از برگ و پر از عطر و پر از خار

يادمان باشد اگر گل چيديم

عطر و خار و گل و برگ همه همسايه ديوار به ديوار همند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 15:24  توسط رها  | 

در مشرق عشق دشت خورشيد تويي

در باغ نگاه ياس اميد تـويـي

در بين هزار پونه آنكس كه مرا

چون روح نسيم زود فهميد تويي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 15:22  توسط رها  | 

فرق منو تو

گفتي عاشقمي . گفتم دوستت دارم .

گفتي اگه يه روز نبينمت مي ميرم . گفتم من فقط ناراحت ميشم .

گفتي من به جز تو به كسي فكر نمي كنم . گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم .

گفتي تا ابد تو قلب مني . گفتم فعلا تو قلبم جا داري .

گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم . گفتم اگه تو بري با يكي ديگه من فقط دلم مي خواد طرفو خفه كنم

گفتي ......... گفتم ............

حالا فكر كردي فرق ما ايناست ?

فرق ما اينه كه تو دروغ مي گفتي ? من راستشو مي گفتم !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 15:15  توسط رها  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 15:13  توسط رها  | 

به نام عشق

به نام عشق

اگر نميتواني اقيانوس باشي دريا باش

اگر نميتواني دريا باشي رود باش

اگر نميتواني رود باشي جوي باش

ولي هرگز مرداب نباش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 15:11  توسط رها  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 15:8  توسط رها  | 

تقدیم به دوستای خوبم زهرا میترا مریم مرجان فریده شیدا و با تشکر از pezhvakezendegi و همیشه به یادmnls44 اگر گل بودم شاخه ای از وجودم را تقديم وجودت می کردم...! اگر محبت بودم آهنگ دوست داشتن را برايت می نواختم...! اگر اشک بودم به يادت همچون ابر بهاران می گريستم ...! اما افسوس که نه گلم؛ نه محبت ؛ نه اشک، ...فقط می دانم که عاشقم...!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 15:6  توسط رها  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 14:55  توسط رها  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 14:54  توسط رها  | 

 
زندگي را بايد به رقص درآورد. زندگي، تجارت نيست. زندگي را براي نفس زندگي بايد زيست. از زندگي بهره ببريد، اما آن را به سطح يك كارابزار نكشيد.
 
زندگي هدف نيست، چرا كه معناي هدف تنزل دادن امور به سطح وسايلي براي رسيدن به چيزهايي است و براي رسيدن به هدف هميشه بايد قرباني داد و هر آنچه كه داريد بايد به پاي هدف‌هاي آينده ريخت.
 
اما عشق بخشنده است، هديه ميكند و توقعي براي دريافت ندارد. پس بايد زيست آنهم عاشقانه.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 14:48  توسط رها  | 

: چشمانم ر ا به پنجره ای دوخته ام که می دانم حتی سایه ی

کرکسی هم از آسمان این پنجره عبور نخواهد کرد ولی امیدم

را هیچگاه از دست نخواهم داد زیرا میدان در آن بالا که تفکر

آدمی را در آن راهی نیست پیری هست که انسانها را دوست

دارد و هراز چند گاهی هم به ما نیم نگاهی از روی ترحم خواهد

کرد. شاید که ما هم از این نگاه بهره ای جویی ایم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 12:58  توسط رها  | 

برايت خاطراتی بر روی اين دفتر سفيد نوشتم;

كه هيچ كسی نخواهد توانست اين چنين خاطرات شيرينی را;

برای بار دوم برايت بازگويد.

چرا مرا شكستي؟ چرا؟

اشعاری برايت سرودم;

كه هيچ مجنونی نخواهد توانست مهربانی و مظلومی چهره ات را توصیف كند.

چرا تنهايم گذاشتي؟ چرا؟

چهره ی پاك و معصومت را صد ها بار بر روی ورق های سفيد;

با باقی مانده ی وجودم نگاشتم.

چرا اين چنين كردی با من؟ چرا؟

زيبا ترين ستارگان آسمان را برايت چيدم.

خوش بو ترين گل های سرخ را به پايت ريختم.

چرا اين چنين شد؟ چرا؟

من كه بودم؟

كه هستم؟

به كجا می روم؟


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 12:45  توسط رها  | 

Image and video hosting by TinyPic

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 14:22  توسط رها  | 

Image and video hosting by TinyPic

 

دستانت را به سویم آوردی برق همیشگی در چشمانت بود...

 به راست و چپ می غلتید رقص برگهای پاییز را تداعی میکرد

 و آغوش زمین همواره گرم بود چه بگویم...

آخر این دستانم نبود که بی تاب شده بود لبانم دلتنگی میکرد..

 دلواپس بود...

 و سایبان چشمانت را طلب می کرد و تو تنها به دستانم امیدوار بودی دستانم خشکیده بود...

 چند گام مانده بود...

 و حال یک گام..

گفتی هیچگاه دستانم را برایت مهیا نخواهم ساخت...

و بی هیچ درنگی رفتی...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 14:20  توسط رها  | 

 

خوشا عاشق شدن اما جدائی

خوشا عشق و نوای بینوایی

خوشا در سوز عشقی سوختن ها

درون شعله اش افروختن ها

چو عاشق از نگارش کام گیرد

چراغ آرزوهایش بمیرد

اگر می داد لیلی کام مجنون

کجا افسانه می شد نام مجنون ؟

هزاران دل بحسرت خون شد از عشق

یکی در این میان مجنون شد از عشق

در این آتش هر آنکس بیشتر سوخت

چراغش در جهان روشنتر افروخت

نوای عاشقان در بینواییست

دوام عاشقی ها در جدائیست

 

و تو برای همیشه رفتی از یادم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 14:16  توسط رها  | 

 

 

 

یادت نره دوستت دارم ، خیلی دلم تنگ برات

دار و ندارمو بگیر ، مال خودت ، مال چشمات

خورشید رو بردار و بیار ؛ آفتابی شو به خاطرم

قرارمون یادت نره ، دیر نکنی منتظرم

قرارمون یادت نره ،  دوستت دارم ، یادت نره

فرارمون ساعت عشق ، کنار دلشوره زدن

کنار دلواپسی و ترس یه وقت نیومدن

عاشقم و عاشق تو ، از همه دیوونه ترم

قرارمون یادت نره ، دیر نکنی منتظرم

قرارمون یادت نره ، دوستت دارم ، یادت نره

قرارمون کنار گل که سر به زیر عطر توست

تو چین چین دامنی که هزار تا بغض رو میشه شست

خورشید رو بردار و بیار ، آفتابی شو به خاطرم

قرارمون یادت نره ، دیرنکنی منتظرم

یادت نره دوستت دارم ، خیلی دلم تنگه برات

دار و ندارمو بگیر ، مال خودت ، مال چشمات

قرارمون یادت نره ، دوستت دارم ، یادت نره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 14:11  توسط رها  | 

 

 زندگی تفسیر سه کلمه است              

 

   خندیدن...............

                          بخشیدن.............

                                                  و فراموش کردن

  پس بخنذ.....

                 ببخش.......

                               وفراموش کن

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 9:50  توسط رها  | 

زندگی آتشگهی همواره پابر جاست

گر بیافروزیش نقش شعله اش از بی کران پیداست

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ما

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 13:12  توسط رها  |